ای تو روح این..... با این اداره های دولتی شون!

            گذرت که میفته بهشون، وقتی برمیگردی دیگه هیچ داروی مسکن و مخدری!

             جواب نمیده

لینک
۱۳۸٥/۱٠/٢٧ - shirin ...

       

من و بابام از اون آدمایی هستیم که معتقدند هر چیز ریشه ژنتیک داره و

 هر آدمی ذاتا مستعد انجام بعضی رفتارهاست

               بابا جدیدا کشف کرده که من ژن جنایت دارم!! 

پ.ن: با این اوصاف اگه یه وقت اینجا آپ نشد میدونید که کجا پیدام کنید 

اگرم اومدید (البته زحمت نکشیدا) ولی من کمپوت و شیرینی و اینا دوست ندارم، به جاش میتونید ترشی آلبالو برام بیارید   

لینک
۱۳۸٥/۱٠/٢٢ - shirin ...

       

نمی دانم چرا به دنیا آمده ام و واقعا چه اتفاقی افتاده...

دوستم لوماهوت که خیلی از من بزرگتر است گفت این وضع نتیجه ی بدی شرایط بهداشتی است!!

                    (زندگی در پیش رو) رومن گاری

لینک
۱۳۸٥/۱٠/۱٧ - shirin ...

       

دوباره کابوس دیدم.    چند وقته زیاد کابوس میبینم

            نمیدونم چرا........

  ولی حس خوبی نیست!   

لینک
۱۳۸٥/۱٠/۱٢ - shirin ...

   IQ   

نوبت منه..

همین دوره هایی رو میگم که از دانشگاه با بچه ها شروع کردیم و مهمونی میگیریم.

یکی دو روز پیش زنگ زدم بچه ها رو دعوت کنم:

من: دوشنبه مهمونی منه. حتما بیای ها !

...(یکی از بچه ها): (کلی ذوق و صدای ذوق زدگی که معمولیه!)... ببین حالا ما که میایم ولی چرا انداختی شب عید؟! شاید بچه ها خودشون مهمونی، چیزی داشته باشن!

من:   عزیزم من دارم میگم دوشنبه!!

...: خب میشه شب عید دیگه!

من: عید یک شنبه ست!

...: خب یک شنبه روز عیده. تو انداختی شب عید

من: شب قبل از عید رو میگن شب عید... دوشنبه یه روز بعد از عیده 

...:   (مثلا داره فکر میکنه).. یک شنبه... روز قبلش.. شب عید... شنبه.. ها؟!.... آهان، آره

 راست میگیا!!! 

خدایا این مغناطیس جذب نوابغ چیه تو به من اعطا کردی آخه؟!

پ.ن: این پست فقط جهت شکر نعمت نوشته شده

لینک
۱۳۸٥/۱٠/٩ - shirin ...

   بازی يلدا   

دوستان لطف کردن منو برای بازی یلدا دعوت کردن.

خیلی دیره ولی خب...

البته من زندگیم پاک پاکه ها.. چیزی ندارم بهش اعتراف کنم!!

ولی حالا یه چند تا خاطره میذارم که شما می تونین از روی کلمه هایی که درشت تر نوشته شدن برداشت شخصی در مورد من بکنین!

۱- اون موقع که دبیرستان میرفتم، یه بار با دوستم انباری مدرسه رو آتیش زدیم.

توی اون حادثه متاسفانه کسی چیزیش نشد  

۲- یه بار توی یه گردش دسته جمعی، شیشه ماشین یه بنده خدایی به ضرب تیر تفنگ ساچمه ای اومد پایین..

ما هم دورش جمع شدیم هی نفرین ناله کردیم... گرچه آخرش معلوم نشد کار کی بوده!

(کار من بود... فکر نمیکردم بشکنه)      

۳- اون وقتا که بابام برام کامپیوتر خرید به شوخی بهم گفت ازش استفاده غیر اخلاقی! نکنیا...

خب یه کم وجدانم معذبه. تنها کار اخلاقی که تونستم بکنم همین وبلاگم بود!  

۴- وقتایی که بابا اینا باهام کار داشتن یا شبای امتحان، من یا فیلم میدیدم یا کتاب می خوندم یا تو اینترنت پرسه میزدم.

بعد وقتی مامان میگفت چیکار میکنی؟ میگفتم دارم درس می خونم! 

۵- سر یکی از امتحانام که گند زده بودم، استاده هیچ رقمه نمره نمیداد، منم هیچ رقمه حاضر نبودم ترم بعد واسه اون درس برم دانشگاه!

رفتم پیش استاد گفتم: شوهرم چند وقت پیش فوت کرد، همین پریروز هم چهلمش بود!

گفتم آدم بدبخت بیچاره ای هستم...حالا که شوهرم مرده.... و از این مزخرفات که زیاد یادم نمیاد، چون به زور فقط خنده مو نگه داشته بودم!

البته استاد باور نکرد ولی نمره مو داد!  

خب دیگه... در مورد مسائل کاری و مهم تر چیزی نمیگم چون شر میشه   

منم اگه بخوام دعوت کنم..

کاکتوس و مصطفی و غزال و علی و بارسا

بقیه دوستای خوبم هم که خودشون منو دعوت کرده بودن

لینک
۱۳۸٥/۱٠/٤ - shirin ...