مهمونی!!   

ماه رمضونم دیگه داره تموم میشه

            ولی این مهمونیا و خاله خان باجی بازیاش کشت ما رو به خدا !! 

لینک
۱۳۸٥/٧/۳٠ - shirin ...

   مرد!همسايه   

پنجره آشپزخانه را می بندی که صدایش را نشنوی. ولی آنقدر بلند هست که از شیشه های نازک بگذرد.

جیغ می کشد و التماس می کند. جان بچه اش را واسطه می گذارد و......

دفعه قبل را در ذهن می آوری..

( پلیس ۱۱۰ می آید و زن همسایه با صورت ورم کرده به مامور می گوید که اشتباه شده و خانه تکانی می کرده و زمین خورده و مشکلی نیست.

مامور می رود و زن همسایه با غیظ به درب آپارتمان تو نگاه می کند.

زیاد نمی شناسیش. سلامی است و علیکی.      صبح که از خرید بر می گردد سلامی می کنی و علیکی نمی شنوی.

به روی خودت نمی آوری و به روی او هم نمی آوری که.........

پسرک موقهوه ای اش با خشم نگاهت می کندو آب نباتش را محکم می جود.

روز بعد توی پارکینگ جلویت سبز می شود. نمی شناسیش ولی از اشاره ها می فهمی که مادرش است.

با مکث و من ومن به تو حالی می کند که دوست ندارند کسی در کارشان دخالت کند. اینکه جدایی و آبروریزی را دوست ندارند و دخترش نمی خواهد مردش! را از دست بدهد .... و سقف بالای سرش را !!

می خواهد برود ... پشت چشمش را نازک می کند، لبخند می زند و می گوید: زن و شوهر دعوا کنند، ابلهان باور کنند!

دکمه آسانسور را می زنی و با خودت فکر می کنی: باید وقت آرایشگاه بگیرم.   داخل آسانسور می شوی و روی آینه با انگشت می نویسی (سادیسم)   و توی ذهنت دنبال معنی کلمه دعوا می گردی.)

ناله هایش تمام شده و دیگر صدایی نمی آید....... یکهو دلت می ریزد

چراغهای گردان سقف ماشینهای پلیس خیابان را روشن کرده و چیزی شبیه هیکل یک زن را پیچیده در ملحفه سفید می برند.

پسرک انگشت به دهان ایستاده و نگاه میکند.میلی برای نوازش کردن موهای قهوه ایش نداری!

پلیس ۱۱۰ داخل آپارتمان آمده و زن همسایه دیگر نفسی ندارد تا با غیظ به در خانه تو نگاه کند.

مادرش از حال رفته و حتی نمی تواند دندان های کلید شده اش را باز کند تا به تو بگوید: زن و شوهر دعوا کنند ............

پ.ن:  ببخشید این پست طولانی شد 

لینک
۱۳۸٥/٧/٢٠ - shirin ...

       

            هنجارهای بی ارزش

                               ارزشهای ناهنجار !!

لینک
۱۳۸٥/٧/۱٧ - shirin ...

   سناريو(۲) *   

نمای داخلی. دفتر ارتباط با صنعت دانشکده

(آقای ف پشت میزش داره روزنامه می خونه و آقای... هم اونطرف تر توی کامپیوتر نوحه گذاشته ولی مشغول صحبت با تلفنه و البته این طور که پیداست داره پشت سر برادرزاده چلمن و دست و پا چلفتیش که نمی خواد تو یه اداره دولتی استخدام بشه بدو بیراه میگه!)

من: سلام. من برای تحویل پروژه ام اومدم گفتن بیام اینجا

آقای ف: برو دبیرخونه

من:  رفتم ثبتش کردم

- پرونده تو بده ببینم

-...

آقای ف در حال ورق زدن پرونده من : عکس خودته؟! (توی اون عکس ابروهام یه کمی پر تر بود و قیافه ام هم یه خورده بچگونه تر بود)

- آره

-حتما مال بچگیاته!

- چهار پنج سال پیش. مال زمان ثبت نامه دیگه

آقای ف آه میکشه و میگه : بچه ها بزرگ میشن، ما پیر میشیم  ( رو میکنه به آقای... که تازه تلفنش تموم شده):

- میبینی آقای.... توی سه چهار سال دانشگاه بچه ها چقدر تغییر می کنن

 آقای.... در حالی که تمام سعیشو میکنه که نه به من نگاه کنه نه به عکس (با تاسف و انزجار البته!) :

- بله..... تقصیر پدر و مادر هاست دیگه!!!!!!!

-

(چی آخه آدم بگه؟!)

 

* عدد۲ برای این بود که قبلا هم یه سناریو توی همین لوکیشن داشتیم!

لینک
۱۳۸٥/٧/۱٢ - shirin ...

   تابستان خود را چگونه گذرانديد؟   

عرض کنم که ......

چی؟!!!!

تابستان؟!!!

مگه اومد؟ 

ما که هیچی نفهمیدیم.

این دو سه ماه رو من گذاشتم ۶ تا واحد پاس نشدمو اگه خدا قبول کنه پاس کنم

در نتیجه از کلاس و ورزش و مفید و غیر مفید و تفریح و سالم و غیر سالم و..... خبری نبود و توی خونه سماق می مکیدیم

 حالا خدا نگه داره این جشنواره فیلمهای تکراری رو که سالی یه بار یه چند تا فیلم تیکه پاره نشون میده اونایی که ماهواره ندارن، اینترنت هم ندارن، به سی دی و فیلم های روز هم دسترسی ندارن، روز نامه و مجله هم نمی خونن که بدونن سالی چند تا فیلم تو دنیا ساخته میشه حالشو ببرن. 

خلاصه این یه هفته آخر یادمون افتاد که ای دل غافل تابستونه

در عرض یک هفته تابستونمونو پر بار کردیم و یه عروسی و یه جشن فارغ التحصیلی و یه شمال با برو بچ زدیم تو رگ

همه چی خوب بود تااینکه ....

خودتون فکر کنید آخه تو یه مسافرت دوستانه چهار پنج نفره وقتی بفهمی خوردی به پست دو تا آدم تنبل که انگار کوبیدن اومدن شمال که کسری خوابشونو جبران کنن چه شکلی میشی

هی ما می خوایم سربه سر کسی نذاریم

تا حالا به قدرت و استعداد عجیب آدمهای بی ملاحظه در خراب کردن تعطیلات یا اصلا همه برنامه ها پی بردید؟

لینک
۱۳۸٥/٧/٢ - shirin ...