يادداشت   

"ماژیک را برمیدارم و گوشه آینه می نویسم:

"من قصر آرامشم را پشت دیوار بلند شب ساخته ام"

و به یاد می آورم وقتی را که نشسته ام زیر سایبان حصیری درب و داغان و تماشایت می کنم که دور خودت می چرخی و توی سرت میزنی که چطور حرفهایت را حالی ام کنی!

و من پرم از مستی غبطه برانگیز بلاهت

و هر چه بیشتر سعی می کنی، من بیشتر خودم را میزنم به نفهمی..!

دوباره می نشینی رو به رویم ... و دوباره حرف می زنی...

و دوباره من ته سیگارم را پرت می کنم توی لیوان نیمه پر و یکی دیگه می گیرانم..

ورق هایی که دیشب ریخته بودم را به یاد می آورم

چهار گشنیز را یادم می آید که افتاده بود بغل تک پیک ...

و گوشه سمت چپ پایینش هم بی بی دل ولو شده بود ..

پس منتظر شنیدن خبرهای بدی که در گلویت داری می مانم!

زیاد طول نمی کشد ...

بر میگردی می نشینی رو به رویم و شلاق وار پرتشان می کنی توی صورتم

و زل می زنی به من ... شاید منتظری این لبخند احمقانه پت و پهن، خودش را از روی صورتم جمع و جور کند

... که نمی کند!

هندزفری را می چپانم توی گوشم

چشم هایم را می بندم و سونات مهتاب را با گوش هایم می بلعم!

ونمی دانم چقدر می گذرد ...

شب که توی آینه نگاه می کنم، دخترکی را می بینم که ماژیک در دست دارد و یک چیزهایی روی آینه می نویسد و همین طور اشک می ریزد!

دست می کشم روی صورتم که خشک است! ... و سر دردم بیشتر می شود

نمی دانم چند تا بسته قرص خورده ام که خوابم ببرد !

لطفا بیدارم نکنید ... خسته ام ..."

.

لینک
۱۳۸٦/۱/٢٧ - shirin ...

       

 .

 نکاح - نفقه - طلاق - مهریه - تمکین - نشوز - ناشزه -    ....!

حالم از معنی این واژه های پست عربی به هم می خوره ..

پ.ن: معنی های مسخره و بعضا رکیک اینا رو میدونید دیگه ؟

      در کل یعنی اینکه شما ازدواج نمی کنید ... شتر می خرید !!

.

لینک
۱۳۸٦/۱/٢۳ - shirin ...

       

یکی دو روز پیش که خونه بودم، اتفاقی یکی از این برنامه های تلویزیونی که صبحها نشون میده رو دیدم ... البته فقط چند دقیقه شو!

(این برنامه از شبکه ۳ پخش میشد و مربوط به هیچ کدوم از کانال های قربونت برمی یا خاک تو سری ماهواره نبود)

اینجوری بود:

(دیالوگ های مجری برنامه رو تند تند و با صدای جیغ جیغو و شبیه قد قد مرغ بخونید)

مجری: - امروز خانم دکتر .. تشریف آوردن که در مورد اسم و اسم گذاری و اهمیت اون در خانواده ها و خوب یا بد بودن اسمها و....* صحبت کنیم

خانم دکتر... خیلی خوش اومدین... من اینقدر شما رو ،صورت شما رو دوست دارم که وقتی شما میاین دلم نمیاد از پیشتون تکون بخورم!

واقعا می بینید این مسئله اسم گذاری خیلی موضوع مهمیه نظر شما چیه؟

خانم دکتر: - بله.. باسلام خدمت بینندگان... البته این مسئله خیلی حساسه و ..

مجری:- بله ببینید مثلا ما چند روز پیش رفته بودیم خونه فامیلمون که تازه بچه دار شدن

اینا همه نشسته بودیم هی می خواستیم بچه رو ببینیم، ببینیم چه شکلیه..

چون همه بالاخره می خوان قیافه بچه رو ببینن و اینا

بعد من از مادر خونه! پرسیدم اسم بچه تون چیه؟

گفت : سامالا بالا بیلا مولاس ...!!

من نمی دونم... روم نشد!! دوباره بپرسم چون نفهمیدم.. همینجوری من و مادرم به هم نگا کردیم.. تعجب کردیم

 ولی حالا شرط می بندم مادر بچه هم نمی تونه این اسمه رو درست تلفظ کنه!

شاید این برنامه روهم میبینه، ناراحت نشه حالا .. ولی واقعا این چه اسمی بود آخه؟!

خانم دکتر:- بله خب.. درسته... هر اسمی باید..

مجری:- من میگم معنی اسما خیلی مهمه درسته خانم دکتر؟

من خودم اینقدر به مادرم گیر دادم که معنی اسم من چیه؟ .. چون به نظر من بچه ها می خوان از آدم!

ما باید.. من سر اسم خودم خیلی باهاش مشکل داشتم مادرم گفت که..

(جریان اسم گذاریشو تعریف میکنه که عمه خانمش پشت تلفن گفته و این خزعبلات....)

حالا نمی دونم ... شما اسم دختر خودتون چیه؟

خانم دکتر: - اسمش ..

مجری: - بله اشاره می کنن که مهمان بعدیمونم تشریف آوردن..

عرض کنم اول که بخشهای متنوع! برنامه امروزمون (...)، (...)، ( ...)، ...

حالا برنامه ریزی کنید که همراه ما باشید

آقای دکتر.. در مورد ... صحبت می کنن،

بریم ببینیم چه اطلاعات ارزشمندی! رو می خوان در اختیار ما بذارن

... قد قد قدا .... قد قد قد قد ....قد قدا..!

* توی دیالوگ های مجری قسمتهای "..." اوناییه که من دیگه کم آوردم و نفهمیدم چی بلغور کرد!

لینک
۱۳۸٦/۱/٢٠ - shirin ...

       

(اپیزود اول)

می نشینیم رو به روی هم ... نه مثل کسانی که از خون همند!

غریبه تر از این حرفهاییم

لابی هتل شلوغ است

لبخندی دارد که هیچ حسی به من نمی دهد...

- اینجا رو دوست داری؟

قهوه ام را که خیلی داغ است هنوز، هورت می کشم و سرم را به جلو تکان میدهم

- چرا ؟

با تعجب نگاهش می کنم : لوسترهاشو دوست دارم!

 ...

با فنجانم ور می روم ... او هم ..

- چرا با من حرف نمی زنی ؟

لبم را گاز می گیرم :   چی بگم ؟

رنگش می پرد .. رگهای پیشانی اش بیرون میزند انگار...

- تو از خون منی! ... چطور نمی تونی با من حرف بزنی ؟

(اپیزود دوم)

تابلوی خاکستری روی دیوار را نگاه می کنم.. کنار پنجره ایستاده

بدون اینکه به من نگاه کند...

صدای گرفته اش را می شنوم :  - این رنگ مش موهات قشنگه

برمی گردم:    نه ... نیست..!

می خندد   - چرا .. خوبه.  ولی حالا چرا قرمز ؟

شانه هایم را بالا می اندازم و گلوله فلزی کوچکی را از روی میز بر می دارم

- اینجا رو دوست نداری ؟

زل می زنم به تابلوی روی دیوار

- برای چی ؟

دستم را روی قاب می کشم :    نمیدونم!

سرش را تکان میدهد       - تو به کی رفتی !

ومیرود تا قهوه بیاورد

گلوله فلزی از دستم می افتد ، قل می خورد و می رود زیر بوفه چوبی بزرگ عتیقه اش!

زانو می زنم روی زمین .. دست چپم را می برم زیر بوفه...

یک شکستگی بزرگ دارد اینجا ... بغل پایه ها ... تیزی بدی دارد

با پنجه هایم دنبال خنکی فلز می گردم

صدای سرفه اش را که می شنوم، دستم را می کشم بیرون

بلند که می شوم سوزش پوستم را روی ساعدم حس می کنم

از جلوی من می گذرد ... نگاه کوتاهی می کند و می گوید:

- به من رحم کن !

بهش رحم می کنم ... وگرنه اینجا نبودم

قهوه را روی میز می گذارد و دوباره نگاهم می کند :  - تو از خون منی!

پشتش را می کند به من ....  سوزش خراش ها بیشتر شده

 دست راستم را روی زخم خون آلود ساعدم می کشم

هنوز پشتش به من است...

پنجه های خونی ام را با لبه بوفه پاک می کنم ...

.

لینک
۱۳۸٦/۱/۱٥ - shirin ...

   آرزوهای سال نو   

دوستای خوبم میو و مصطفی منو به بازی آرزوهای سال نو دعوت کردن

آرزو که زیاده.. نه فقط برای من. می دونم همه اینقدر آرزوهای ریز و درشت دارن که..!

نمیشه ۵ تاشو جدا کرد ... سخته!

۱- اولیش یه آرزو نیست... می تونم بگم یه طبقه از آرزوهامه.

در واقع افکاریه که میاد توی ذهنم و هیجان زده ام می کنه.. در مورد خودم هم نیست

افکاریه که در مورد هر کسی میتونه باشه... آشنا و غریبه هم نداره

مثلا آرزو می کنم مریم به اون آرامشی که لیاقتشو داره برسه ... یا مثلا میو همیشه از ازدواجش و تصمیمی که گرفته راضی باشه ...

یا مادر احمدرضا خوب بشه.. و.. و.. و..

راستش نمیشه اسم برد.. خیلی زیادن. بی خیال ... بریم سراغ بعدی!

۲- به عنوان دومین آرزو، آرزو می کنم از این ...گشادی مفرطی که بهش دچار شدم خلاص بشم!

چیزی که غم انگیز ترش میکنه اینه که دیگران فکر می کنن اینجوری بهم خوش میگذره!

ولی دیگه خودمم کلافه کرده..

اما چاره چیه که کالیبر رفته بالا اساسی!

۳- سومی اینه که بالاخره تکلیف ما روشن بشه!

آقاجون، یا رومی روم.. یا زنگی زنگ!

دو حالت داره دیگه..

یا من دختر خوبی بشم ... از این دخترایی که همه بهشون میگن  دختر خوب مامانی نازنازی خاله خان باجی خانوم!! ( که بعیده البته)

یا اینکه آرزو می کنم دیگه کسی از من توقع بیجا نداشته باشه...

بابا... من همینم که هستم!

حالا دیگه! ... آرزوم اینه

۴- آرزوی چهارمم اینه که از این بیماری لاعلاج بی حسی و بی تفاوتی راحت بشم!

من یه مرضی دارم، اونم اینه که اصولا در مورد خیلی از چیزایی که دیگران بهش ممکنه تعصب داشته باشن، یه جورایی سیب زمینی ام!

۵- امسال برای من احتمالا از اون سال هاییه که باید یه تکونی به خودم بدم و از روند عادی این چند سال خبری نیست!

این چند سال که خب درس می خوندم و دانشجو بودم و فکر می کردم و...

خلاصه کلی زحمت می کشیدم!

خب حالا باید دیگه تکلیف خودمو با برنامه هام روشن کنم...

تموم شد ؟

حالا یکی دیگه هم آرزو کنم؟

نمیشه ؟!                   ای بابا... خسیس بازی در نیارید دیگه! 

یکی دیگه ! ؟

خیلی خب بابا...  حالا فکر کردی راست راستی غول چراغی؟

اصلا همینا رو هم نمی خوام...آرزوهامو پس بده می خوام برم!

*  *

۵نفر دیگه رو هم بندازیم تو هچل:

لبخند تلخ ، آنا ، سمیک ، میم لام ، کاکتوس... اسپریچو، علی ...

شد ۷تا

بقیه هم هرکی دلش خواست بنویسه... به حساب من!  

لینک
۱۳۸٦/۱/۱۱ - shirin ...

       

کنار هفت سینی که حالا چهارتا سین بیشتر برایش باقی نمانده ...

تلویزیون روشن است و مجری از عید می گوید .. فقط رنگهای سبز و قرمزش را میبینم!

آینه را بر میدارم .. لکه عجیبی روی آن است

انگشتم را روی لکه می کشم و پاک نمی شود

دوباره می کشم ....   آنقدر سمج است که فکر می کنم شاید از پشت آینه به آن چسبیده!

دستم را پشت آینه می کشم ولی آنجا هم نیست

معلوم نیست کجا.. شاید وسطهای قطر آینه گیر کرده که نمی رود!

مجری تلویزیون را می بینم که نزدیک تر آمده..کمی خم شده رو به جلو و زل زده به من!

با نوک انگشت از پشت به شیشه تلویزیون میزند و می گوید:

                               " خانم ... با شما هستم،  حواست کجاست ؟!"

با دستپاچگی می خندم :  "... حواسم با شماست!"

     مجله ای روی صندلی کنار دستم است

دوباره حواسم پرت می شود ...

کسی یک خبر را از مجله می خواند ... صدای یک دختر بچه است

نگاه می کنم ... کمی آن طرف تر ... آن طرف اتاق نشسته

قیافه اش آشناست!       بچگی های من است انگار...

بچگی ها که نه ... ده دوازده ساله می زند

پاهایش را به عقب و جلو تکان میدهد.. و سرش را گاهی

" در خانه مردی جسد همسرش را پیدا کرده اند که ده سال از مرگش گذشته بوده!"

ده دوازده سالگیم به من نگاه می کند ... با ذوق خاصی می خندد

ابروهایش را میکشد بالا و میگوید:    فکرشو بکن ...

"توی این ده سال جشن های سالانه را هم با جسد یخ زده همسر جشن می گرفته!"

دوباره ابروها بالا می رود :

" ده سال ... خیلیه ها.! "

   " ده سال "   را خیلی می کشد ... یا به نظر من اینطور می آید

با خودم فکر می کنم ..." نه .. خیلی هم نیست!"

من هزار سال است که هر سال ، شب سال نو، جسد خودم را که هر سال

سنگین تر هم می شود، بیرون می کشم ...

بزک می کنم .. ومی نشانم پای هفت سینی که چهار تا سین بیشتر ندارد!

هزار سال ؟

نه ... نمی دانم ... کمتر شاید

خب من هیچ وقت آن سیزده سال و سیزده ماه و سیزده روزی را که زنده بودم ،

حساب نمی کنم!

دوباره نگاه می کنم به ده دوازده سالگیم که هنوز پاهایش را تند تند به عقب و جلو تکان میدهد

و هنوز حیرت زده به مجله چشم دوخته ...

لینک
۱۳۸٦/۱/۳ - shirin ...