کشف و شهود   

حماقت که شاخ و دم نداره

داره ؟!   ...   نداره !

.

من الان یه احمقم  ،  

ببخشید  ... شما ؟!

.

لینک
۱۳۸٦/٥/۳٠ - shirin ...

       

دیوانگی های من که تمامی ندارد و دیوانگی مامان از این همه 

راه رفتن های دیوانه وار من !

روزهای تنهاییم را که فقط راه می روم و راه می روم و ...

کافه گودو شلوغ است ولی جا دارد برای نشستن من

فنجان قهوه ام را بو می کشم ... همیشه عاشق بوی قهوه ام

یادم باشد این را هم به لیست دوست داشتنی هایم اضافه کنم

یاد آن روزی می افتم که یادم انداختی " کارهای احمقانه " را هم توی

این لیست بنویسم!

همان روز که فکر می کردم آخرین باری است که تو را می بینم!

یک سالی گذشته و ... اینجا که نه ...

ولی یک جایی شبیه اینجا بود شاید

یادم می آید که گفتی 

" عزیزم همیشه به این فکر کن که مرد ها دو دسته اند ..

آنهایی که برای تو می جنگند ...

و آنهایی که لیاقت تو را ندارند ! "

من خندیدم و سیگارم را که آتش می زدم گفتم

" دوران گلادیاتورها تموم شده  ... "

همیشه بدت می آمد که من خاکستر سیگارم را می ریزم توی

فنجانم !

دیدم چطور به دست هایم نگاه می کردی

گفتی   " به حرفم می رسی "

و زیر سیگاری را کشیدی زیر دستم

و نمی دانم چرا آن روز تا آخر وقتی که مقابلم نشسته بودی،

من داشتم طرح کوپید های کوچک پایین نرده ها را روی

دستمال کاغذی می کشیدم !

...

خنده ام می گیرد

که تو این روزها باز از من خواسته ای که به تو فکر کنم

و من توی این مدت فقط به خودم فکر کرده ام !

و فقط حالاست که ...

نشسته ام اینجا ... خاکستر سیگارم را می ریزم توی فنجانم

و یک دسته ی بزرگ از توی آدم ها جدا می کنم :

" آنهایی که من دوستشان ندارم  " !

.

.

لینک
۱۳۸٦/٥/٢۸ - shirin ...

   ؟   

حسی که دارم مثل حس بچه ایه که تو انتخاب از دو تا بازی گیر کرده

یا اصلا بین همراه شدن و بازی کردن یا نکردن

مسئله اینه که این بچه به اینکه کدومش بهتره فکر نمی کنه

داره فکر می کنه از کدومش ممکنه زودتر خسته بشه...

با این تفاوت که اگه خسته شد، دیگه نمی تونه جا بزنه !

خداااااااااااااااااااااااااااااا ...

پس کجایی؟

دوباره تا دیدی لازمت دارم غیبت زد ؟!

بفرست یه نشونه ...

فقط یه نشونه ی کوچولو

کافیه برای اینکه پشت پا بزنم به هر چی هست !

صدامو می شنوی ؟

نذار دوباره یکی از اون تصمیم های  "از سر بیکاری"  و  "واسه خنده" مو

بگیرم !!

که ایندفعه می دونی دودش فقط تو چشم خودم نمیره ...

.

لینک
۱۳۸٦/٥/٢۳ - shirin ...

       

.

ــ   مگه تو  اون روز به عمو پورنگ قول ندادی به حرف مامان همیشه 

گوش کنی ؟

ــ   ای بابا چه غلطی کردم با این مرتیکه تلفنی حرف زدما ...

حالا من یه چیزی به اون گفتم خوشش بیاد

دیگه تو هی سوءاستفاده کن !!

.

لینک
۱۳۸٦/٥/٢۱ - shirin ...

   دلتنگی های يک روح هزار ساله   

دیشب خواب یک دریاچه را دیدم

یک دریاچه با کناره هایی از ماسه های درخشان زیر نور ماه

خواب دیدم که باز یک کولی ام...

توی خواب یکی یکی خودم را از لباس هایم سبک کردم

و رفتم توی دریاچه

یادم نمی آید که برگشته باشم

کسی چه میداند

شاید یک روزی بالاخره مُردم

یا دوباره شدم همان کولی آواره ای که بودم...

...که دوست داشتم باشم

بی خانمان ... مثل باد ... آزاد

دوست داشتم شب ها بنشینم کنار آتش

یا به نوای ساز یک کولی بی خانمان دیگر برقصم

پا بکوبم بر زمین و فکر کنم که همه زمین زیر پای من است

فصل ها را زیر درخشش خورشید و کنارلمس تن مخملی برف بشناسم

و بیابان ها و صحراهایی که گذشته ام را از شمارش روزهایی که

در راه بوده ام!

یک کولی بوده ام

همیشه ...

درست یادم نیست ولی گمانم زندگی هفتاد و چهارمم بود

همان وقت ها که می نشستم هفت و چهار را می گذاشتم کنار هم تا

ببینم کدامشان می افتد روی ستاره ام

عاقبت چهار بود که آوارگی ام را تیره و تار کرد

بد بختی هایم از پایبندی ام شروع شد

که عاشق یک مجسمه ی سنگی شدم توی یک معبد

و ماندگار شدم

زندگی ام شد یک تکرار بی معنی

از روزهایی که همیشه آفتاب از یک طرفش میزد!

تا اینکه در یک روز خزه بسته، در هوای گرگ و میش صبح

کنار مجسمه ی خدای سنگی

تنم را سوزاندم ... و خودم را آزاد کردم

آخر کولی که عاشق چیزی غیر از باد بشود دیگر کولی نیست

و دوباره سرگردان این جسد های دست و پا بسته شدم

که از هیچ کدامشان دیگر خوشم نیامده!

آخر این چهار انگار دست از سر من برنداشته هنوز

مثل حالا که توی زندگی صد و سی و چهارمم هستم

حالا هم یک بی خانمان آواره ام

ولی آزاد نیستم !

نه اینکه ...

.

لینک
۱۳۸٦/٥/۱٥ - shirin ...

   نقاشی ها   

این روزها دوست دارم بروم توی یک راه سنگفرش قدم بزنم که

سه تا بید مجنون کنارش دارد

یک راه کج و کوله و سفید که آخرش در مه گم می شود

مثل همان که توی تابلوی نقاشی دیوار خانه مان است

چند وقتی ست می نشینم و ساعت ها زل می زنم به نقاشی پاستل

سیاه و سفیدی که روی دیوار اتاقم است و تصویر یک خانه ی مخروبه

یا سوخته با پله های مارپیچ است

یا اینکه دلم می خواهد دخترک توی تابلوی rural girl  رابغل کنم ...

چکمه هایش را درآورم و موهای آشفته اش را ببندم !

چند وقتی ست دوست دارم مثل دختر توی تابلوی نقاشی  180 در 90

توی گالری ، لباس آهار خورده ی پفی بپوشم و بایستم جلوی آینه قدی

با قاب کنده کاری شده،

یک دستم را بزنم به کمرم و روی آینه لب های خودم را ببوسم ..

مدتی است کلاغ های سفید و آهو های سیاه توی تابلوی روی دیوار

راهرو را درک می کنم !

چند وقتی ست توی نقاشی ها زندگی می کنم

یا زندگیم رفته توی نقاشی ها ...

یا نقاشی ها خودشان را کشانده اند توی زندگیم !

یا ...

.

لینک
۱۳۸٦/٥/۱۱ - shirin ...

   send me a letter from eternity   

از لا به لای قبر های تازه ... قبر های خاک آلود

راهم را می گشایم

آنقدر حواسم به صندل های سیاهم است که زن سیاهپوش را فقط وقتی

می بینم که سینه به سینه اش می شوم

زنی که شبیه من است

چشم هایش

گیریم ۲۵ سال بعد ... یا ۲۵ سال قبل !

از کنارش می گذرم ... صدایم می زند انگار

صدایش شبیه من نیست اما

ریز است و آرام

فقط آمده که مرا ببیند

دروغ و راستش با خودش !

*

به آشنایانت فکر می کنم

که الان توی مسجد میوه می خورند و بلوتوث بازی می کنند !

و کمی نزدیک تر ها

که دغدغه ی هزینه های مالیات بر ارث را دارند

چه حکایتیست که فقط ما دو نفر اینجاییم..!

ما هم شاید از مردگانیم

*

آمده ام به چله نشینی

گرچه دیر زمانی گذشته است ... سالها

از چله ی روزی که من برای تو مردم ...

تو برای من !

*

باز هم از لا به لای قبر های تازه راهم را پیدا می کنم

شاید هم همینجا گم شدم ...

خاک گورستان به پاچه ی شلوارم می سازد انگار ..

پاک نمی شود !

.

لینک
۱۳۸٦/٥/٦ - shirin ...

       

.

چند تا کتاب بهم ارث رسیده که تاریخ چاپشون تو مایه های

 " ۲۵۳۶ شاهنشاهیه "  !

فقط حیف که چند تاش از  گورکی و گرین و ایناست که هیچ

ازشون خوشم نمیاد ...

.

پ.ن :

(داستان واقعی)

امروز صفحه ی اول روزنامه :

" همشهری گرامی ..

کارت سوخت را پس از سوخت گیری از دستگاه بردارید " !!

احتمالا  فردا :

" کارت سوخت خود را پرس نکنید " !

.

لینک
۱۳۸٦/٥/٢ - shirin ...