يکی بود ، يکی نبود ...   

من صدای بلند شکستن بغض کلاغ  دربه در قصه ها رو شنیدم

وقتی هنوز داشت دنبال خونه نداشته اش می گشت

وقتی می دویدم

و نمی رسیدم به تهش

نمی رسیدم ....

توی قصه هایی که آخرش حتی جک و جونورهام عاقبت به خیر می شن ،

من هنوز توی " یکی بود، یکی نبودم "

من                       . . .  ،  یکی نبودم!

.

لینک
۱۳۸٦/٧/٢٠ - shirin ...

   پاييز   

تو رگ خشک درختا    

درد پاییز میگیره

بارون نم نمک آروم     

روی جالیز می گیره ...

..

یه تصویر آشنا دارم

یه تابلوی بزرگ از روزهای نه خیلی دورم

هنوز آفتاب خودشو پهن نکرده رو کف پیاده روی پیر و قدیمی که

خونه هاشم مثل خودشه!

همونجا که دیوارهای طولانی و کوتاه و بلند داره و هنوز برگهای سبز و

کوچولوی چند تا درخت انار از پشت یکی از دیوارهاش سرک می کشه.

یه چیزی که منو می کشه با خودش تا اونجا ...

یه صبح خیلی زود

پامو که میذارم رو پیاده رو می بینم هنوز هیچی نشده یه عالمه برگ زرد

ریخته رو زمین

پاییز از صدای خش خش  ضعیف زیر پاهام شروع می شه و خودشو میکشه

بالا و مثل بوی نم تا زیر پوست سرم میره ...

این فصل برام یه حس گنگ و قدیمی و خیس داره

گنگ مثل تنهایی و انتظار ، کنار تنه پوسته پوسته شده و خشک یه درخت ..

قدیمی مثل صدای گرفته ی یه گرامافون!

خیس مثل بو کشیدن تن یه انار سرخ ..

مثل صبح های زود

حس می کنم باز چند سال خواب بودم

حس می کنم باز هنوز هیچی نشده پاییز اومده ! 

و باز دونه هایی که مامان برای گنجشکا میذاشت کنار نرده ها تو حیاط و

هنوزم رو تراس خونه میذاره ...

.

لینک
۱۳۸٦/٧/۱۱ - shirin ...

       

1_ در راستای نائل شدنم به مقام مارکوپولو یه پیشنهاد جدید داشتم

این یکی رو ولی خیلی پایه ام ...

چون خودم هم دلم عجیب واسه سکوت بی همتای کویر تنگ شده

آخرین باری که لمسش کردم اون سالی بود که برای جشنواره

رفته بودم یزد

بعد از اختتامیه بود که سوار شدیم و زدیم از شهر بیرون

درست یادم نیست چقدر رفتیم و چقدر موندیم

همینو یادمه که اونجا فقط ما سه تا ، ستون آسمون بودیم! ...

این سری یه گروه تحقیقاتیه که ما هم همینجوری رفاقتی توش بر خوردیم

اینا تا اونجا که می دونم میرن سمت شفیع آباد و شهداد و ...

درست از برنامه شون خبر ندارم ولی از الان نشستم مغز متفکرمو به

کار انداختم ببینم چه جوری می تونم  کارخونه رو با این کارای الابختکی

که می کنم بپیچونم!

اینم از مصائب ارتفاع کم کردن و یه جا بند شدنه ...

.

2_ حسین عزیز منو به یه بازی دعوت کرده که توش باید بهترین

 پست وبلاگ رو انتخاب کنم!

برای وبلاگایی که پست های خوب خوب می نویسن این کار سختی نیست

اما برای من ...

راستش من تا حالا فقط هرچی تو ذهنم بوده نوشتم .. همین

یعنی فقط نوشتم که نوشته باشم!

حالا اصلا یه کاری می کنیم ...

دموکراسی تو خون من بیداد می کنه ! .. شما انتخاب کنین

اصلا رای می گیریم!

خدا وکیلی دموکراسی رو حال نکردید ؟!

حسین جان ببخش تو بازیت دست بردم!

.

3_  آوازی باش    پرواز اگر نه ای

      همدردی باش   همراز اگر نه ای

      آغازی باش ...

       ...

      از بوی تو   چون پیراهن تو

      آغشته شد    جانم با تن تو

      آغوشی باش  ...

.

لینک
۱۳۸٦/٧/۳ - shirin ...