دلتنگی های يک روح هزار ساله   

دیشب خواب یک دریاچه را دیدم

یک دریاچه با کناره هایی از ماسه های درخشان زیر نور ماه

خواب دیدم که باز یک کولی ام...

توی خواب یکی یکی خودم را از لباس هایم سبک کردم

و رفتم توی دریاچه

یادم نمی آید که برگشته باشم

کسی چه میداند

شاید یک روزی بالاخره مُردم

یا دوباره شدم همان کولی آواره ای که بودم...

...که دوست داشتم باشم

بی خانمان ... مثل باد ... آزاد

دوست داشتم شب ها بنشینم کنار آتش

یا به نوای ساز یک کولی بی خانمان دیگر برقصم

پا بکوبم بر زمین و فکر کنم که همه زمین زیر پای من است

فصل ها را زیر درخشش خورشید و کنارلمس تن مخملی برف بشناسم

و بیابان ها و صحراهایی که گذشته ام را از شمارش روزهایی که

در راه بوده ام!

یک کولی بوده ام

همیشه ...

درست یادم نیست ولی گمانم زندگی هفتاد و چهارمم بود

همان وقت ها که می نشستم هفت و چهار را می گذاشتم کنار هم تا

ببینم کدامشان می افتد روی ستاره ام

عاقبت چهار بود که آوارگی ام را تیره و تار کرد

بد بختی هایم از پایبندی ام شروع شد

که عاشق یک مجسمه ی سنگی شدم توی یک معبد

و ماندگار شدم

زندگی ام شد یک تکرار بی معنی

از روزهایی که همیشه آفتاب از یک طرفش میزد!

تا اینکه در یک روز خزه بسته، در هوای گرگ و میش صبح

کنار مجسمه ی خدای سنگی

تنم را سوزاندم ... و خودم را آزاد کردم

آخر کولی که عاشق چیزی غیر از باد بشود دیگر کولی نیست

و دوباره سرگردان این جسد های دست و پا بسته شدم

که از هیچ کدامشان دیگر خوشم نیامده!

آخر این چهار انگار دست از سر من برنداشته هنوز

مثل حالا که توی زندگی صد و سی و چهارمم هستم

حالا هم یک بی خانمان آواره ام

ولی آزاد نیستم !

نه اینکه ...

.

لینک
۱۳۸٦/٥/۱٥ - shirin ...