دیوانگی های من که تمامی ندارد و دیوانگی مامان از این همه 

راه رفتن های دیوانه وار من !

روزهای تنهاییم را که فقط راه می روم و راه می روم و ...

کافه گودو شلوغ است ولی جا دارد برای نشستن من

فنجان قهوه ام را بو می کشم ... همیشه عاشق بوی قهوه ام

یادم باشد این را هم به لیست دوست داشتنی هایم اضافه کنم

یاد آن روزی می افتم که یادم انداختی " کارهای احمقانه " را هم توی

این لیست بنویسم!

همان روز که فکر می کردم آخرین باری است که تو را می بینم!

یک سالی گذشته و ... اینجا که نه ...

ولی یک جایی شبیه اینجا بود شاید

یادم می آید که گفتی 

" عزیزم همیشه به این فکر کن که مرد ها دو دسته اند ..

آنهایی که برای تو می جنگند ...

و آنهایی که لیاقت تو را ندارند ! "

من خندیدم و سیگارم را که آتش می زدم گفتم

" دوران گلادیاتورها تموم شده  ... "

همیشه بدت می آمد که من خاکستر سیگارم را می ریزم توی

فنجانم !

دیدم چطور به دست هایم نگاه می کردی

گفتی   " به حرفم می رسی "

و زیر سیگاری را کشیدی زیر دستم

و نمی دانم چرا آن روز تا آخر وقتی که مقابلم نشسته بودی،

من داشتم طرح کوپید های کوچک پایین نرده ها را روی

دستمال کاغذی می کشیدم !

...

خنده ام می گیرد

که تو این روزها باز از من خواسته ای که به تو فکر کنم

و من توی این مدت فقط به خودم فکر کرده ام !

و فقط حالاست که ...

نشسته ام اینجا ... خاکستر سیگارم را می ریزم توی فنجانم

و یک دسته ی بزرگ از توی آدم ها جدا می کنم :

" آنهایی که من دوستشان ندارم  " !

.

.

لینک
۱۳۸٦/٥/٢۸ - shirin ...