سناريو(۲) *   

نمای داخلی. دفتر ارتباط با صنعت دانشکده

(آقای ف پشت میزش داره روزنامه می خونه و آقای... هم اونطرف تر توی کامپیوتر نوحه گذاشته ولی مشغول صحبت با تلفنه و البته این طور که پیداست داره پشت سر برادرزاده چلمن و دست و پا چلفتیش که نمی خواد تو یه اداره دولتی استخدام بشه بدو بیراه میگه!)

من: سلام. من برای تحویل پروژه ام اومدم گفتن بیام اینجا

آقای ف: برو دبیرخونه

من:  رفتم ثبتش کردم

- پرونده تو بده ببینم

-...

آقای ف در حال ورق زدن پرونده من : عکس خودته؟! (توی اون عکس ابروهام یه کمی پر تر بود و قیافه ام هم یه خورده بچگونه تر بود)

- آره

-حتما مال بچگیاته!

- چهار پنج سال پیش. مال زمان ثبت نامه دیگه

آقای ف آه میکشه و میگه : بچه ها بزرگ میشن، ما پیر میشیم  ( رو میکنه به آقای... که تازه تلفنش تموم شده):

- میبینی آقای.... توی سه چهار سال دانشگاه بچه ها چقدر تغییر می کنن

 آقای.... در حالی که تمام سعیشو میکنه که نه به من نگاه کنه نه به عکس (با تاسف و انزجار البته!) :

- بله..... تقصیر پدر و مادر هاست دیگه!!!!!!!

-

(چی آخه آدم بگه؟!)

 

* عدد۲ برای این بود که قبلا هم یه سناریو توی همین لوکیشن داشتیم!

لینک
۱۳۸٥/٧/۱٢ - shirin ...