مرد!همسايه   

پنجره آشپزخانه را می بندی که صدایش را نشنوی. ولی آنقدر بلند هست که از شیشه های نازک بگذرد.

جیغ می کشد و التماس می کند. جان بچه اش را واسطه می گذارد و......

دفعه قبل را در ذهن می آوری..

( پلیس ۱۱۰ می آید و زن همسایه با صورت ورم کرده به مامور می گوید که اشتباه شده و خانه تکانی می کرده و زمین خورده و مشکلی نیست.

مامور می رود و زن همسایه با غیظ به درب آپارتمان تو نگاه می کند.

زیاد نمی شناسیش. سلامی است و علیکی.      صبح که از خرید بر می گردد سلامی می کنی و علیکی نمی شنوی.

به روی خودت نمی آوری و به روی او هم نمی آوری که.........

پسرک موقهوه ای اش با خشم نگاهت می کندو آب نباتش را محکم می جود.

روز بعد توی پارکینگ جلویت سبز می شود. نمی شناسیش ولی از اشاره ها می فهمی که مادرش است.

با مکث و من ومن به تو حالی می کند که دوست ندارند کسی در کارشان دخالت کند. اینکه جدایی و آبروریزی را دوست ندارند و دخترش نمی خواهد مردش! را از دست بدهد .... و سقف بالای سرش را !!

می خواهد برود ... پشت چشمش را نازک می کند، لبخند می زند و می گوید: زن و شوهر دعوا کنند، ابلهان باور کنند!

دکمه آسانسور را می زنی و با خودت فکر می کنی: باید وقت آرایشگاه بگیرم.   داخل آسانسور می شوی و روی آینه با انگشت می نویسی (سادیسم)   و توی ذهنت دنبال معنی کلمه دعوا می گردی.)

ناله هایش تمام شده و دیگر صدایی نمی آید....... یکهو دلت می ریزد

چراغهای گردان سقف ماشینهای پلیس خیابان را روشن کرده و چیزی شبیه هیکل یک زن را پیچیده در ملحفه سفید می برند.

پسرک انگشت به دهان ایستاده و نگاه میکند.میلی برای نوازش کردن موهای قهوه ایش نداری!

پلیس ۱۱۰ داخل آپارتمان آمده و زن همسایه دیگر نفسی ندارد تا با غیظ به در خانه تو نگاه کند.

مادرش از حال رفته و حتی نمی تواند دندان های کلید شده اش را باز کند تا به تو بگوید: زن و شوهر دعوا کنند ............

پ.ن:  ببخشید این پست طولانی شد 

لینک
۱۳۸٥/٧/٢٠ - shirin ...