محاصره!   

روابط اجتماعی مثل تار به دورت تنیده میشه، و هر لحظه فشارش رو بیشتر و بیشتر میکنه!

وتو نگاه میکنی به اینکه حلقه محاصره تنگ تر شده.

من آدم اجتماع ستیز یا اجتماع گریزی نیستم.. برعکس!

ولی نمی فهمم چرا به هر که سلام میکنیم، سعی داریم که از میان چروکهای بالای ابرو

و یا از تک تک مژه های شاید به قی نشسته از اشکش، بفهمیم که زندگی را به بهای

چقدر دست و پا زدن خریده است؟!

بحثی نیست ، همه باید از تو راضی باشند... همه باید باور کنند که تو انسان شریفی هستی

وگرنه فاتحه ات خوانده است....

......... ازدحام........ هر طرف که برمیگردی، نفس یکی توی صورتت است.

بوهای خوب، بوهای بد.....         دلت آشوب می شود

می خواهی دماغت را بگیری، باز هم همین پیله اجتماع دستت را می چسبد!

(ممکن است کسی را ناراحت کنی!!)

نهایتا می توانی نفست را حبس کنی و لبخند بزنی

مهم نیست چقدر مجبوری نفست را حبس شده نگه داری....

حتی مهم هم نیست که ممکن است خفه شوی!!

                                                 فقط لبخند بزن...... لبخند.......

لینک
۱۳۸٥/۱۱/۱۸ - shirin ...