ثانيه ها.!   

بلند می شوم پرده های ضخیم پنجره را میکشم و اتاق تاریک تر می شود

برمیگردم و می نشینم گوشه اتاق، جایی بین میز و کمد، روی زمین..

این گوشه پرت است

چشم های خدا هم انگار دنبال من نیست اینجا..

پاکت سیگار را می تکانم ... خالی است

نیم کشیده ای را از لبه قوطی رژگونه برمی دارم

از فنجان قهوه بخاری بلند نمی شود... سرد شده!

بدون برگرداندن آن هم می توانم نقش ساعت شنی را در نزدیکی های لبه اش ببینم

کرونوس با آن ردای بلند سیاه و عصایش مقابلم ایستاده

امروز جشن کوچکی داشتیم از جنس کاغذ های رنگی و زرورق های درخشان ...

بچه که بودم جشن تولدهایم بوی ترش پرتقال داشت و رنگ ماهی های قرمزی که تا عید شود، ده بار می مردند و عوض می شدند!

و بی خیالی از مهمان هایی که می آمدند تا مرا ببوسند...

امروز تولدم بود...

خوشحال باشم یا ناراحت.!

من از گردش راست به چپ عقربه ها می ترسم...

لینک
۱۳۸٥/۱٢/۱٠ - shirin ...