(اپیزود اول)

می نشینیم رو به روی هم ... نه مثل کسانی که از خون همند!

غریبه تر از این حرفهاییم

لابی هتل شلوغ است

لبخندی دارد که هیچ حسی به من نمی دهد...

- اینجا رو دوست داری؟

قهوه ام را که خیلی داغ است هنوز، هورت می کشم و سرم را به جلو تکان میدهم

- چرا ؟

با تعجب نگاهش می کنم : لوسترهاشو دوست دارم!

 ...

با فنجانم ور می روم ... او هم ..

- چرا با من حرف نمی زنی ؟

لبم را گاز می گیرم :   چی بگم ؟

رنگش می پرد .. رگهای پیشانی اش بیرون میزند انگار...

- تو از خون منی! ... چطور نمی تونی با من حرف بزنی ؟

(اپیزود دوم)

تابلوی خاکستری روی دیوار را نگاه می کنم.. کنار پنجره ایستاده

بدون اینکه به من نگاه کند...

صدای گرفته اش را می شنوم :  - این رنگ مش موهات قشنگه

برمی گردم:    نه ... نیست..!

می خندد   - چرا .. خوبه.  ولی حالا چرا قرمز ؟

شانه هایم را بالا می اندازم و گلوله فلزی کوچکی را از روی میز بر می دارم

- اینجا رو دوست نداری ؟

زل می زنم به تابلوی روی دیوار

- برای چی ؟

دستم را روی قاب می کشم :    نمیدونم!

سرش را تکان میدهد       - تو به کی رفتی !

ومیرود تا قهوه بیاورد

گلوله فلزی از دستم می افتد ، قل می خورد و می رود زیر بوفه چوبی بزرگ عتیقه اش!

زانو می زنم روی زمین .. دست چپم را می برم زیر بوفه...

یک شکستگی بزرگ دارد اینجا ... بغل پایه ها ... تیزی بدی دارد

با پنجه هایم دنبال خنکی فلز می گردم

صدای سرفه اش را که می شنوم، دستم را می کشم بیرون

بلند که می شوم سوزش پوستم را روی ساعدم حس می کنم

از جلوی من می گذرد ... نگاه کوتاهی می کند و می گوید:

- به من رحم کن !

بهش رحم می کنم ... وگرنه اینجا نبودم

قهوه را روی میز می گذارد و دوباره نگاهم می کند :  - تو از خون منی!

پشتش را می کند به من ....  سوزش خراش ها بیشتر شده

 دست راستم را روی زخم خون آلود ساعدم می کشم

هنوز پشتش به من است...

پنجه های خونی ام را با لبه بوفه پاک می کنم ...

.

لینک
۱۳۸٦/۱/۱٥ - shirin ...