هيچی نمی گم..!   

توی فامیل دختر بچه سه ساله ای دور و برم دارم که علیرغم همه شر و شورش، یه نقطه ضعف داره که اون هم تن منه!

مثلا اگر من یه لباس باز پوشیده باشم، می تواند ساعت ها توی بغلم لم بدهد و پوست تنم را نوازش کند و سرش گرم باشد...

گاهی با اینکه از کار و زندگی ام می افتم، هیچی بهش نمی گم و می گذارم سرش گرم باشد!

*  *  *

توی آرایشگاه نشسته ام زیر دست آرایشگر..

از ابرو هام خوشش اومده و میگه بذار به سلیقه خودم ایندفعه یه مدلی بردارم

و شروع می کنه ...

وقتی ابروهام زیاد نازک می شه دوست ندارم ..

ولی چشمامو می بندم و هیچی بهش نمی گم و میذارم کارشو بکنه

*  *  *

خونه که میام مامان نق میزنه که ابروهات لنگه به لنگه شده و چرا لباس چرک هاتو دوباره انداختی توی کمد و چرا وسایلت پخش و پلاست و ...

می دانم که ابروهام لنگه به لنگه نشده و لباس چرک ها را توی کمد نریخته ام و وسایلم را صبح جمع کردم و ...

و می دانم که چون پایش درد می کند، بهانه می گیرد!

هیچی بهش نمی گم و می گذارم بهانه هایش را برای من بگیرد!

*  *  *

توی تاکسی نشسته ام  ... کودکی هم توی بغل مادرش است که تنگ من نشسته

گوشه شالم را گرفته دستش و با دقت و وسواس، یکی یکی پولک هاشو می کند و زیر چشمی می پایدم!

خودم را به ندیدن می زنم و هیچی بهش نمی گم !

پیاده که می خواهم بشوم مادرش می بیند و دعوایش می کند

من فقط چشمکی به کودک می زنم و لبخند رضایتی از او تحویل می گیرم!

*  *  *

با این همه لجبازی که در خودم سراغ دارم، گاهی خودم هم نمی فهم با

 این میل مبهم و مقاومت نا پذیر   "در اختیار گذاشتن خودم"   چه

 حسی رو می خوام ارضا کنم!

.

لینک
۱۳۸٦/٢/٢٤ - shirin ...