اين روزها حوصله پياده رو ها را هم ندارم!   

زیر هرم آفتاب داغ  تابستانی این روزها

و در هوای خفه و سنگین روزمرگی های کشنده ...

نشسته ام توی تاکسی سمندی که راننده اش به خاطر خودش هم

که شده کولرش را روشن نمی کند!

هوای داغ و وحشتناک داخل ماشین را به سر و صدای وحشتناک تر خیابان

ترجیح میدهم و شیشه را میدهم بالا

افکارم برای خودشان ول می چرخند و هرکار می کنم نمی توانم جمع و جورشان کنم

پشت چراغ قرمز ایستاده ایم ...

یک مگان مشکی کنارمان است که مرد خپل و سرخی پشت رل آن

نشسته و انگشتش را تا نزدیکی های غضروف مهره ی اتصال آن به مچ،

در دماغش فرو کرده و با لذت می چرخاند!

یادم می آید که این صحنه را یک بار دیگر هم دیده بودم

همین شکلی ... فقط آن یکی ماکسیما بود

و یادم می آید که دفعه پیش با انگشت چند تقه به شیشه ماشین مرد

ماکسیما سوار زدم و وقتی شیشه را داد پایین گفتم

"تو این نیست بابا.. تو اون یکیه!"

و خنده ی دوستانم و انگشت پس کشیده و نگاه بهت زده اش!

این بار ولی فقط نگاه می کنم و در دلم می خندم

روی صندلی جلو زنی نشسته و پسر بچه کوچکش را روی پایش نشانده و

 کنار پایش و بغل صندلی با هزار زحمت ساک های پلاستیکی را نگه داشته

از محتویات در حال بیرون ریختن از توی ساک ها حدس می زنم از این هایی

باشد که منجوق دوزی و گیپور دوزی لباس عروس می کنند توی خانه!

کودکش نق می زند :

- مامان گشنمه!

- باشه می ریم خونه یه چیزی بهت میدم

- خونه که نهار نداریم

- خب یه چیزی بهت میدم حالا

- من ساندویچ می خوام!

زن مکث می کند ...

- حالا الان ساندویچ از کجا بیارم ؟ میریم خونه دیگه

- از سر کوچه بخر ... من ساندویچ می خوام!

زن صدایش را پایین می آورد و با لحن بچگانه حالی اش می کند :

- ببین مامان پول نداره الان برات ساندویچ بخره!...

برات سیب زمینی سرخ می کنما .!

و بچه انگار که می فهمد  ...

کنار دستم زنی نشسته که مدام ناخن هایش را می جود و معلوم نیست

به کجا زل زده

روی زانویش پاکت بزرگی است که مهر و سر برگ دادگاه خانواده دارد!

پسری که آن طرف صندلی عقب نشسته آنقدر گردن می کشد که حالی ام

کند می خواهد کارتش را به من بدهد

از ایما و اشاره های مضحکش خنده ام می گیرد

رویم را که برمی گردانم، بچه کل و کثیفی می چسبد به شیشه ماشین!

 - خانم یه فال می خوای ؟

و ماشین چهار راه را رد می کند

زن بغل دستی ام هنوز ناخن هایش را می جود و پسرک هنوز گردن

می کشد و کودک جلویی گمانم به خواب رفته!

یکهو به خودم می آیم

- آقا بیمارستان ... رو رد کردیم ؟

- بله خانم همین چند دقیقه پیش از جلوش رد شدیم

- ای بابا ... ممنون، من همین جا پیاده می شم!

.

لینک
۱۳۸٦/۳/۱٤ - shirin ...