نقطه!   

تموم شد

مُرد

مرد تا دخترک خیلی دیر بفهمه و مانتو و شال مشکی بپوشه و

بدو بدو بره بهشت زهرا و پنج ساعت تموم قطعه ی پر از قبر های

خالی رو بالا پایین کنه و بعد که شلوغ شد عینک آفتابی شو بذاره که

مردم چشماشو نبینن و نفهمن که اون می فهمه نگاه های معنی دار

همه اونایی که با گردن کج میان تسلیت میگن و نمی گن!

و هی خودشو پشت تاج گلهایی که به طرز وحشتناکی بزرگ بودن قایم کنه!

مرد تا وقتی که توی گیجی، هاج و واج مونده بود که از کدوم طرف بره

بهشت زهرا یه آدم بزرگ هی زنگ بزنه و بگه: هنوز وقت هستا ...

تصمیمت عوض نشده ؟

- ..... نه!

دخترک بخشیده بود

خودش رو به خودش و همه به جا مانده ها رو به اونهایی که نمی بخشیدند!

مرد و دخترک سرش رو روی شونه ی کسی نگذاشت که بگه عذاب وجدان

دارم ...

عذاب وجدان برای نگفتن اینکه ازش متنفر نبوده ...

نه حالا و نه هیچ وقت دیگه

اینکه از هیچ کس نمی تونه متنفر باشه

و اینکه خیلی نگفته های دیگه داره که نمی دونه به خاطرش عذاب وجدان

می گیره یا نه!

دخترک گریه هم نکرد

به جاش انقدر یکی یکی قطره های سرم رو شمرد تا خوابش برد

و پرستار هم شاید خوابش برد

چون سرمش که تموم شد و قطره قطره خونش از توی سوزن برگشت

با صدای جیغ پرستار از خواب پرید که: وای خانم چرا صدام نکردی؟

و دخترک باز به این فکر می کرد که حالا دیگه به جای چهار شنبه های

گهگاه، جمعه های گهگاهش را با او می گذراند!

قصه دخترک تمام شد

نقطه

.

لینک
۱۳۸٦/۳/٢٥ - shirin ...