نقاشی ها   

این روزها دوست دارم بروم توی یک راه سنگفرش قدم بزنم که

سه تا بید مجنون کنارش دارد

یک راه کج و کوله و سفید که آخرش در مه گم می شود

مثل همان که توی تابلوی نقاشی دیوار خانه مان است

چند وقتی ست می نشینم و ساعت ها زل می زنم به نقاشی پاستل

سیاه و سفیدی که روی دیوار اتاقم است و تصویر یک خانه ی مخروبه

یا سوخته با پله های مارپیچ است

یا اینکه دلم می خواهد دخترک توی تابلوی rural girl  رابغل کنم ...

چکمه هایش را درآورم و موهای آشفته اش را ببندم !

چند وقتی ست دوست دارم مثل دختر توی تابلوی نقاشی  180 در 90

توی گالری ، لباس آهار خورده ی پفی بپوشم و بایستم جلوی آینه قدی

با قاب کنده کاری شده،

یک دستم را بزنم به کمرم و روی آینه لب های خودم را ببوسم ..

مدتی است کلاغ های سفید و آهو های سیاه توی تابلوی روی دیوار

راهرو را درک می کنم !

چند وقتی ست توی نقاشی ها زندگی می کنم

یا زندگیم رفته توی نقاشی ها ...

یا نقاشی ها خودشان را کشانده اند توی زندگیم !

یا ...

.

لینک
۱۳۸٦/٥/۱۱ - shirin ...