هجوم بی صدا ولی سریع سایه های مزاحم اجتماع را حس می کنم

با درد زیادی،  یاد گرفته ام که تنفر هایم را عاشقانه دوست بدارم!

دست و پایم را جمع می کنم  ... سایه ها نزدیک و نزدیک تر می شوند

و من کوچک و کوچک تر می شوم

فرو می روم در خلسه ای خود خواسته

و من ذوب می شوم ... تمام می شوم

و همه ی "منم" به تاراج می رود

هر تکه ام را میبینم که در دست یکی است که سعی می کند با پنجه هایش به آن فرم دهد ... مثل خمیر های بازی!

من چشمانم را می بندم و فرو می روم توی مه سفید و شیری ...

یک سقوط سبک!

می زنم به یک راه خاکستری

و می روم

فقط دلم رفتن می خواهد

        * * *

دخترک کفش هایش را لخ لخ روی زمین تیره خیابان می کشد

و نم نم باران گرم بهاری همراهی اش می کند

بدون اینکه دور و برش را نگاه کند

می خواهد برود ...

برود جایی دور

برود جایی که وقتی می خندد صدای نچ نچ  پیرزن ها را نشنود

برود جایی که وقتی اشک می ریزد لب و لوچه های جمع شده استفهامی را نبیند

جایی که وقتی دست هایش را باز می کند ... چشم هایش را می بندد و نفس می کشد، کسی مثل دیوانه ها نگاهش نکند

جایی که همه راه ها شهر را دور نزند و آخر سر برگردد سر جای اولش!

و دلش می خواهد فریاد بزند :

"این منم"

       * * *

این منم و دلم می خواهد بروم

دلم بوی خاک و علف باران خورده می خواهد

دلم جایی را می خواهد که بدانم هیچ کسی نیست

هیچ کسی که مرا بیزار کند از انسان بودن!

جایی که شب هایش مرا غرق کند

بروم جایی که مستی را در آغوش کسی تجربه کنم

کسی که مستی ام را بخواهد

جایی که مثل هیچ جا نیست

و تابلو ندارد  ... و کسی نمی تواند روی نقشه پیدایش کند!

         * * *

دخترک راه می رود

بوی لجن توی دماغش می زند

و منزجر می شود از ستاره دار هایی که به بهانه شلوار کوتاه و شال کوچک و کفش تابستانی اش، سر تا پایش را با نگاه های سرخ ورانداز می کنند..

و طلبکارانه می خواهند که پرسه نزند!

دخترک راه می رود

و پاهایش را روی زمین می کشد

       * * *

هرزگی های قدیس وارم سبک ترم می کند برای رفتن

رفتن به جایی که ...

گم شوم در نشئگی بوی آغوشی

که گرمایی دارد برای تن خیس از بارانم

...

/ 39 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
شباهنگ

دختر دقت کردی تو نوشته هات چقدر جملات قصار داري. خيلی قشنگ می نويسی. حسوديم شد. یاد گرفته ام که تنفر هایم را عاشقانه دوست بدارم! جای تاسف داره که زن تو ايران حتی آزادی لباس پوشيدنشو هم نداره. گم شوم در نشئگی بوی آغوشی که گرمایی دارد برای تن خیس از بارانم (یاد شعر های فروغ آدم می افته)

آندرياس كراگلر

قدم بزن اگر چه به سختي ، قدم بزن ،‌لخ لخ كنان يا هر جوري كه دوس داري ، با همون شلوار كوتاه و شال كوچيك و كفشاي تابستوني ، قدم بزن ، اگرچه با بهايي سنگين ، اما قدم بزن

لبخند تلخ!

تو که دقيقن همانند متن های خودم هست البته بسيار عميق تر و زيبا تر هرگز غمگينم نخواهد کرد که در تو خودم را به وضوح می بينم، ياد جمله ای افتادم که دوستم شاه آمفاکتوس سوم گفته بود،‌ تمام خيابانهای تهران دور برگردان شده ، نمی خواهی بر گردی؟ بگذريم،‌ مدتی است که دارم دفتر کار خودم را راه می اندازم

لبخند تلخ!

آخه ميدونی که ،‌ حضرت ربوبيت بنده را از نمايندگی دفترشان در زمين اخراج کردند البته جای بسی شکر گذاری است که به سوسکی حقير مبدل نشدم ،‌ علی ای حال گرفتاری های زندگی ، بيماری مادر، روند درمانی او، نگرانی های زيادی که برای آن ديگری دارم ، شعر های ناتمامم، کتاب های ناتمامم، خانه ای که فروختم و هنوز خانه ای در خور نيافته ام، همه و همه آنقدر بر من فشار وارد آورده که گاهی می برم، اما من بايد به بقيه نيز روحيه بدم، پس کارم دراومده ، اما آمدم و متن زيبا و عميقت رو خوندم و دريافتم که تو را خستگی زيادی در جان است که فقط بايد بروی، خوب می فهمم، اما من می گويم برو ولی بدان که آسمان تا خود نخواهی بر همين رنگ خاکستری خواهد گشت و خود بايد قلمی بر داری و آنرا رنگی دل انگيز بزنی که تو می توانی... تو هم کم پيدايی و دليلش را در نوشته هايت می بينم به وضوح،‌ قدر لحظه ها را بدان و به اين سوال من فکر کن، تفاوت راهبه با فاحشه در چيست؟ برايم از فکرت بنويس منتظرم

لبخند تلخ!

سلام متن های زيبای تو منو غمگين نمی کنه!‌انديشناک ميشم وقتی جملات عميق تو رو می خونم،‌ واقعن زيبا می نويسی بی اغراق می گم،‌ کم پيداييمو بر من ببخش که گرفتاری های زندگی اين روزها هجومی بس گزاف آورده است،‌ اينقدر فکرم درگير شده که نمی تونم بنويسم يا بخونم،‌اما اين مقطع هم خواهد گذشت و به دنبال آسايشی هستم که سالها از من فرار کرده است،‌ وقتی می گويی دنبال آغوشی هستی که مستی ات را بخواهد، فکر عميقی در وجودم شعله می کشد،‌ آن آغوش را دير يا زود خواهی يافت اما آيا وقتی آن آغوش را يافتی با خود روراست هستی که ممکن است همان آغوش روزی دلت را بزند؟ روزی برايت تکراری شود؟ اگر خوب به اين سوال فکر کردی و آن روز ديدی که نه تنها تکراری نشد بلکه تو روز به روز به آن آغوش بيشتر دل بسته می شود بدان که عاشق شده ای و قدرش بدان، نوشتن متن های

مقداد

سلام مرسی که سر زدی به فقير بيچاره ها

شلم شوربا

بروز کن حسن .بسه حسن. منتظرم حسن....................

ايلياد

ای تنبل فکر کردم الان اينجارو ترکوندی

مانی

اين اولين باريه که من زودتر از تو آپديت کردم؟!

ریحان

چقدر عالی نوشته بودی...عزيزم...