اوينار

می نشینم جلوی آینه

نگاه میکنم به موهایم که انگاری زیادی حالت گرفته

دستم را می کنم لای فر های درشت و می کشم تا باز تر شود

صدای ضبط را زیاد می کنم..

(رفتی و از رفتن تو ..  قلب آیینه شکسته)

امشب از آن شبهایی ست که اصلا حوصله ندارم

نمی دانم چطور است ... امشب دلم نمی خواهد بروم

جنس دیگری است انگار !

نفسم را می دهم بیرون

چاره ای نیست

ابر را توی پودر نرم سایه میزنم و می کشم پشت چشمم

صورتی است اما همه بچه ها گفته اند:   رنگ ندارد ... معلوم نیست اصلا

به آینه نزدیک تر می شوم ...صورتی اش ولی توی ذوقم میزند

(کوچه ها در خلوت شب  ... پنجره ها همه بسته)

دستمال برمیدارم و پاکش می کنم

چرا اینقدر بی روح شده ام امشب !

پد بزرگ تر را روی صورتم می کشم ...  چرا حس تکان خوردن هم ندارم!

نگاه می کنم به ساعت ..

فکر می کنم الان چه خبر است آنجا

                      *  *  *

سردی دستانم را حس می کنم

پیک اول ... پیک دوم ...

سرخی خنکش خون گرمی میشود و می دود زیر جمجمه... و انگشت هایم

                     *  *  *

دستم را می برم که رژ لب را بردارم

                    *  *  *

چراغ های رنگی

چرخش اول ... چرخش دوم

رقص پا ها و زمین صاف سرد سرامیک

                   *  *  *

لبهایم برق میزند حالا ... ولی ..

دستم با بی حوصلگی میرود که رژ لب را سر جایش بگذارد

می خورد به گلدان کوچک جلوی آینه

گل های ریز زنبق می ریزد روی زمین

(آسمان خاکستری رنگ ... بغض باران در نگاهش)

تلفن زنگ می خورد  ..  یکی ... دو تا

(خنجری در سینه دارد ... توده ابر سیاهش)

خم می شوم گلها را جمع می کنم  ... تلفن زنگ می خورد

گوشی را بر میدارم

      ........

- چکار میکردی؟

- داشتم حاضر میشدم ... تو چرا هنوز خونه ای؟

-  ....    شیرین ...

(انگشتهام یخ تر می شود و ترسی گنگ، اما داغ تر از شراب خودش را می کشد تا پشت پلک هایم)

- چیه؟

- ....

-  چی شده؟

- اوینار .... مرده!

گوشی می چسبد به دستم...

صد سال است انگار ریشه کرده در کف دست های من

ریشه هایش می دود ... تقلا می کنم از گوشم جدا شود

تصادف کرده    ... ریشه ها در گوشم پیچ و تاب می خورد

... با نامزدش بوده  .... توی جاده

کاش گوشی کنده شود از گونه هایم و دستم ... با کامیونی که خواب بوده انگار راننده اش!

گوشی را می گذارم

باز زنگ می خورد   .. نمی شنوم

می شنوم  و نمی شنوم

می روم توی تراس و در را می بندم ... اینجا فقط همهمه مبهمی است

           *  *  *

بیشتر از یک سال گذشته

یک ماه پیش بود شاید که خبر دادند مراسم سالگردش است

نرفتم ... نه که نتوانسته باشم

نخواستم که بروم

نخواستم که مادرش را ببینم

و لباس های سیاه را ...

دیروز اما به دیدارش رفتم ... تنها

سنگ قبر سیاهش ولی اصلا غمگین نبود!

/ 36 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مت

به قول دوستم پت: آرامش کسانی که از دنیا رفتن میتونه ناآرامی کسانی که تو این دنیا موندن رو کم کنه.

لبخند تلخ

شما معلومه کجاييد؟ از دفتر حضرت الوهيت با بنده تماس گرفته شد که ظاهرا دنبال شما ميگردند لطفن غيب نشويد با تشکر دفتر مقام عظمای الوهيت در زمين

زرتشت

آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپ شو ......... لطفآ.

بارسا

یاحق..حس عجیبیه بارها احساسش کردم

شاه رخ

يه سوال :‌ سبکی تحمل ناپذير هستی مال کی بود ؟ هافمن ؟

وحید

همه‌ش تقصیر توئه دیگه. اینقدر لهو و لعب کردی که این بلا سر اون بیچاره اومد دیگه!

موج مرده <=== حامد

سلام شيرين واقعا وحشتناک بود...همه ی حست رو می شد فهميد،گرم و نزدیک بودی...امیدوارم(هر چند حرف بیهوده ایه و تعارف ما ایرانی ها شده) که داغ عزیز دیگه نبینی